تبليغاتX
خــ‌‌‌‌‌ــــــــ‌‌ـط اول


یک: وقتی تلفنش را نداری. یعنی شماره اش عوض شده (یا عوضش کرده) و یا اصلا از اول تلفنی از خود به جا نگذاشته. همه جا را دنبال اسمش زیر و رو می کنی. بعد سعی می کنی خودت را قانع کنی که قرار نیست شماره ای داشته باشی و اگر قرار بود، حتما میداشتی.

دو: وقتی تلفنش را داری اما دلیلی پیدا نمی کنی که زنگ بزنی. دنبال دلیل و بهانه می گردی و پیدایش نمی کنی. بنابرین باز هم دنبال دلیل می گردی. گاهی این دنبال بهانه گشتن تا همیشه طول می کشد.

سه: وقتی تلفنش را داری و بهانه را هم جور کرده ای اما گوشی را بر نمی دارد. فکر می کنی این بی رحمانه ترین کاریست که یک نفر می تواند در این شرایط بکند. به این فکر می کنی که چرا این دلخوشی کوچک را دریغ می کند و به این نتیجه می رسی که حتما چیزی شده. بعد می گردی دنبال آن "چیزی" که شده و امیدوارم این گشتن تا همیشه طول نکشد. لطفا گوشی را بردار..

چهار: وقتی هم شماره اش را داری هم بهانه اش را، که بهانه ای نمی خواهد البته. وقتی می دانی تلفنت را بی جواب نمی گذارد و اگر بخواهی حرف بزنی، گوش می کند. وقتی همه این ها هست اما خودش نیست که گوشی را بردارد. وقتی یادت می آید که چشم توی چشم بوده اید. وقتی دو سه هفته ای ست که خبری نداری و فقط از در و دیوار می شنوی که حالش خوب است، حالش خوب است. روحیه اش خوب است. حالش خوب است..


+ نوشته شده در بیست و نهم آبان 1388ساعت 1 قبل از ظهر توسط محسن |


یک. همه ده روز گذشته را داشتم در آن حس گسِ باز شدن مدرسه ها دست و پا می زدم. با اینکه پنج شش سالی از آخرین اول مهری که مجبور بودم برم مدرسه می گذرد، اما هنوز انگار جای آن اضطراب مرگ آور روزهای آخر تابستان در خاطرم مانده و پاک نشده. می دانم که دوازده سال از مدرسه رفتن متنفر بودم. لااقل شش هفت سالش را مطمئنم. بیشترش را می توانید در بیزاریه اول مهر خواب بزرگ بخوانید.

دو. پاییز فصل هیجان انگیزی نیست، اما قصه دار است! یعنی تا آنجایی که دلتان بخواهد می تواند قصه تولید کند. قصه  را می توانید در یک کافه نشینی شلوغِ گرفته ی عصر دوازدهم مهر در چهارراه ولیعصر جستجو کنید و به این بیندیشید که آیا بعد از ظهر دوازدهم تیر هم همین حال و هوا را داشت؟ (توضیح: دوازدهم مهر یا تیر، روز خاصی نیست)

سه. خیلی حرف ها هست که با شروع شدن پاییز، آدم حس می کند دلش می خواهد آنها را به یک نفر بگوید. برعکس تابستان که حتی گپ زدن های دوستانه و مزخرف گفتن های دور همی را هم غیرقابل تحمل می کند.

چهار. فکر می کنم پاییز به درد حال و روز این روزهای مردم شهر هم می خورد. یاد آن درخت نارنج توی حیاطمان می افتم که تازه این روزها بود که سبز بودنش را به رخ می کشید. وقتی باقی درخت ها یکی یکی زرد می شدند و رنگ می باختند.

+ نوشته شده در یازدهم مهر 1388ساعت 5 قبل از ظهر توسط محسن |

این نوشته ها را بخوانید. این ها متن دو تا از تابلوهای نمایشگاهیست که به یاد هفده شهریور 57 در ایستگاه متروی میدان شهدا برگزار شده.

یک.

همسر یکی از شهدای این واقعه می گوید:

"زمانی که همسرم تیر خورد، از کلانتری منطقه تهران نو به منزل ما آمدند، ولی جنازه را به ما نمی دادند. از ما هفت هزار تومان پول می خواستند. اجازه گرفتن ختم را هم ندادند. حتی نگذاشتند لباس مشکی بر تن کنیم و حق گریه کردن هم نداشتیم. حتی روز سوم را هم که خواستیم برگزار کنیم، از کلانتری پنج یا شش مامور گذاشتند تا ما حرفی در مورد شاهنشاه نزنیم و فحش ندهیم. این مساله باعث می شد که گرفتار شویم. آنها تهدید کرده بودند که بچه ها را هم توقیف می کنند. به هیچ کس در این باره حرفی نزدیم. حتی گریه یا اعتراض هم نکردیم. آنها می خواستند جنازه را هم از ما بگیرند."

دو.

محمد علی تارخ که از اهالی منطقه هفده شهریور است می گوید:

"تعداد شهدا بیشتر از 58 نفری بود که اعلام کردند و زخمی ها هم بیشتر از 250 نفری بود که گزارش کردند. با آن کشتاری که من از صبح دیدم، تعداد کشته ها از صد نفر هم بالاتر بود. خیلی ها معتقد بودند که آمار درستی از کشتار ندادند."

علی محمد بشارتی نیز در خاطرات خود در این باره می نویسد:

"آمار رسمی تعداد شهدا، خیلی کمتر از تعداد واقعی آنها بود. رژیم تعداد شهدا را 89 و تعداد مجروخین را 205 تن اعلام کرد. البته قبل و بعد از انقلاب هیچ آمار دقیقی از شهدای 17 شهریور به دست نیامد. من خودم در بهشت زهرا روی یکی از جنازه ها عدد 1723 را دیدم. معلوم بود که آنه را از یک کانال رسمی مثل ساواک عبور داده و جواز دفن را صادر کرده بودند و آن شماره هم شماره مسلسل افرادی بود که از کانال گذشته بودند."


شبیه این نوشته ها را در این چند هفته اخیر جایی ندیده اید..؟


+ نوشته شده در هفدهم شهریور 1388ساعت 4 قبل از ظهر توسط محسن |

این نمایش یک پرده دارد و آن هم پرده آخر است. نقش خود را، تا ابد وفادار به متن، با لبخندی عاریتی ایفا می کنیم. به نوبت روی صحنه می رویم و دیالوگ خود را هر روز تکرار می کنیم: «وقتی همه چیز دروغ است راست بودن هم هر طور که حساب کنی دروغ است. وقتی دروغ راست است همه چیز دروغ است.»

به نوبت برای کسی که روی صحنه به ما دروغ می گوید هورا می کشیم و دست می زنیم. برای راست ترین قضاوت های دروغین، خنده های دروغین و عشق های دروغین صله های رحیمانه می بخشیم. روی صحنه بچه های دروغین به دنیا می آوریم و به راستی تحویل جامعه می دهیم شان تا در نوبت بایستند که روی صحنه بیایند و نقش خود را ایفا کنند.

بخشی از کتاب (دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند- پوریا عالمی- نشر روزنه)

+ نوشته شده در هفدهم مرداد 1388ساعت 2 قبل از ظهر توسط محسن |

هی پسر، قصه ات فوق العاده است. تو یکی از اتفاق های خوب این روزهای منی. این روزها که حال دل همه خراب است، یکی از دلخوشی های اول صبحم، وقتی آفتاب دارد طلوع می کند، دیدن یک تکه از داستان توست. همان اولین روزی که با هم می روید مدرسه. شاید احمقانه و خنده دار باشد اما همزاد پنداری عجیبی با تو می کنم. مخصوصا با آن دفتر یادداشت های چندصد ساله ات. بقیه اش را نمی توانم توضیح بدهم!

+ نوشته شده در بیستم تیر 1388ساعت 3 قبل از ظهر توسط محسن |