یک. همه ده روز گذشته را داشتم در آن حس گسِ باز شدن مدرسه ها دست و پا می زدم. با اینکه پنج شش سالی از آخرین اول مهری که مجبور بودم برم مدرسه می گذرد، اما هنوز انگار جای آن اضطراب مرگ آور روزهای آخر تابستان در خاطرم مانده و پاک نشده. می دانم که دوازده سال از مدرسه رفتن متنفر بودم. لااقل شش هفت سالش را مطمئنم. بیشترش را می توانید در بیزاریه اول مهر خواب بزرگ بخوانید.
دو. پاییز فصل هیجان انگیزی نیست، اما قصه دار است! یعنی تا آنجایی که دلتان بخواهد می تواند قصه تولید کند. قصه را می توانید در یک کافه نشینی شلوغِ گرفته ی عصر دوازدهم مهر در چهارراه ولیعصر جستجو کنید و به این بیندیشید که آیا بعد از ظهر دوازدهم تیر هم همین حال و هوا را داشت؟ (توضیح: دوازدهم مهر یا تیر، روز خاصی نیست)
سه. خیلی حرف ها هست که با شروع شدن پاییز، آدم حس می کند دلش می خواهد آنها را به یک نفر بگوید. برعکس تابستان که حتی گپ زدن های دوستانه و مزخرف گفتن های دور همی را هم غیرقابل تحمل می کند.
چهار. فکر می کنم پاییز به درد حال و روز این روزهای مردم شهر هم می خورد. یاد آن درخت نارنج توی حیاطمان می افتم که تازه این روزها بود که سبز بودنش را به رخ می کشید. وقتی باقی درخت ها یکی یکی زرد می شدند و رنگ می باختند.

این نوشته ها را بخوانید. این ها متن دو تا از تابلوهای نمایشگاهیست که به یاد هفده شهریور 57 در ایستگاه متروی میدان شهدا برگزار شده.
یک.
همسر یکی از شهدای این واقعه می گوید:
"زمانی که همسرم تیر خورد، از کلانتری منطقه تهران نو به منزل ما آمدند، ولی جنازه را به ما نمی دادند. از ما هفت هزار تومان پول می خواستند. اجازه گرفتن ختم را هم ندادند. حتی نگذاشتند لباس مشکی بر تن کنیم و حق گریه کردن هم نداشتیم. حتی روز سوم را هم که خواستیم برگزار کنیم، از کلانتری پنج یا شش مامور گذاشتند تا ما حرفی در مورد شاهنشاه نزنیم و فحش ندهیم. این مساله باعث می شد که گرفتار شویم. آنها تهدید کرده بودند که بچه ها را هم توقیف می کنند. به هیچ کس در این باره حرفی نزدیم. حتی گریه یا اعتراض هم نکردیم. آنها می خواستند جنازه را هم از ما بگیرند."
دو.
محمد علی تارخ که از اهالی منطقه هفده شهریور است می گوید:
"تعداد شهدا بیشتر از 58 نفری بود که اعلام کردند و زخمی ها هم بیشتر از 250 نفری بود که گزارش کردند. با آن کشتاری که من از صبح دیدم، تعداد کشته ها از صد نفر هم بالاتر بود. خیلی ها معتقد بودند که آمار درستی از کشتار ندادند."
علی محمد بشارتی نیز در خاطرات خود در این باره می نویسد:
"آمار رسمی تعداد شهدا، خیلی کمتر از تعداد واقعی آنها بود. رژیم تعداد شهدا را 89 و تعداد مجروخین را 205 تن اعلام کرد. البته قبل و بعد از انقلاب هیچ آمار دقیقی از شهدای 17 شهریور به دست نیامد. من خودم در بهشت زهرا روی یکی از جنازه ها عدد 1723 را دیدم. معلوم بود که آنه را از یک کانال رسمی مثل ساواک عبور داده و جواز دفن را صادر کرده بودند و آن شماره هم شماره مسلسل افرادی بود که از کانال گذشته بودند."
شبیه این نوشته ها را در این چند هفته اخیر جایی ندیده اید..؟
به نوبت برای کسی که روی صحنه به ما دروغ می گوید هورا می کشیم و دست می زنیم. برای راست ترین قضاوت های دروغین، خنده های دروغین و عشق های دروغین صله های رحیمانه می بخشیم. روی صحنه بچه های دروغین به دنیا می آوریم و به راستی تحویل جامعه می دهیم شان تا در نوبت بایستند که روی صحنه بیایند و نقش خود را ایفا کنند.
بخشی از کتاب (دخترها به راحتی نمی توانند درکش کنند- پوریا عالمی- نشر روزنه)

هی پسر، قصه ات فوق العاده است. تو یکی از اتفاق های خوب این روزهای منی. این روزها که حال دل همه خراب است، یکی از دلخوشی های اول صبحم، وقتی آفتاب دارد طلوع می کند، دیدن یک تکه از داستان توست. همان اولین روزی که با هم می روید مدرسه. شاید احمقانه و خنده دار باشد اما همزاد پنداری عجیبی با تو می کنم. مخصوصا با آن دفتر یادداشت های چندصد ساله ات. بقیه اش را نمی توانم توضیح بدهم!
دیر از خواب بیدار شده ای. هوا نیمه تاریک است. چشمت به روزنامه ای می افتد که خبر از اتفاقی سبز در امروز می دهد. اما انگار دیر شده. شناسنامه ات را پیدا نمی کنی. همه خانه را می گردی. این وسط چند بار به در و دیوار می خوری، دستت را هم می بری. لباست مرتب نیست. از در خانه می زنی بیرون. هیچ کس را توی خیابان نمی بینی. حتی هیچ ماشینی هم پارک نشده. پنجره همسایه ها باز مانده و باد آنها را به هم می زند. خودت را می رسانی به خیابان. به اولین جایی که فکر می کنی ممکن است حوزه انتخابات باشد. در بسته است. به ساعتت نگاه می کنی. ده دقیقه از پایان زمان رای گیری گذشته. در می زنی. التماس می کنی که در را باز کنند. کسی نیست. صدایی نمی آید. می دوی به سمت آن جای دیگری که ممکن است هنوز باز باشد. هیچ ماشینی نیست که تو را برساند. همه تلوزیون های توی ویترین همه تلوزیون فروشی ها روشن است. در قاب همه شان تصویر احمدی نژاد نقش بسته که دارد با پوزخند به تو نگاه می کند. گاهی هم برایت دست تکان می دهد. روزنامه فروشی ها بسته اما روی پیشخوانشان پر از روزنامه هاییست که خبر از پیروزی احمدی نژاد می دهد. به نفس نفس افتاده ای. از دوردست صدای هیاهو و بوق ماشین می آید. می دوی به سمت صدا. در خیابان اول خبری نیست. به بیراهه میزنی. به یک کوچه تنگ. باران نمی آید اما همه جا خیس است. دوباره شروع می کنی به دویدن. در هیچ خانه ای به این کوچه باز نمی شود. وسط کوچه پایت گیر می کند به یک آجر شکسته. می افتی روی زمین. شناسنامه از دستت می افتد توی جوی آب. آب می بردش. برمی خیزی. زانویت خراش گرفته، می سوزد. لنگ لنگان مسیر جوی را دنبال می کنی. سرعت آب زیاد است. شناسنامه را دیگر نمی بینی. مسیر جوی می رود زیر خیابان بعدی. بالا و پایین می کنی تا ببینی از کجا سر در می آورد. آن طرف پل آهنی بزرگی هست که زیرش پر است از زباله و لجن. از شکاف آهن های پل شناسنامه ات را تشخیص می دهی جلدش باز شده. دست دراز می کنی تا برش داری. دستت نمی رسد. هنوز هیچ کس توی خیابان نیست. بیشتر سعی می کنی. دستت توی لجن فرو می رود اما به شناسنامه نمی رسد. آب دارد جوهر اسم و فامیلت را می شوید. رده های سورمه ای جوهر میان سیاهی آب محو می شوند. کاغذ شناسنامه دارد خمیر می شود. هنوز هیچ کس توی خیابان نیست. هنوز از دوردست صدای هیاهو و بوق ماشین می آید...
کابوس شب 22 خرداد می تواند این باشد.